خانه > نوشته های Yahaf, کوتاه نوشت > دو روز مانده به پايان جهان

دو روز مانده به پايان جهان


به نام یزدان

سلام

دوستی گفته اند که نمی دونستم خراشادیها اینقدر ناسیونالیست هستن….

اگه معرفی اصالت و زادگاه پدران خویش, معنای ناسیونالیست بودن بدهد پس نه تنها ما ایرانیان بلکه تمامی بشریت ناسیونالیست هستند… عشق ورزیدن به مکانی که باعث غرور و افتخار انسان می شه نه تنها بد نیست بلکه مایه مباهاته و جای خوشحالی داره که ما اینقدر بی اصل و ریشه نیستیم که فراموش کنیم از کجا بوده ایم… و این به قول شما ناسیونالیست بودن نسبت به یک مکان جغرافیایی کوچک, سبب ایجاد حس بزرگتری به نام وطن پرستی خواهد شد… حتی شما دوست عزیز که نمی دونم اهل کجا هستی , شما هم باید به زادگاه اصیل خودت افتخار کنی و در بلند آوازه کردن اون بکوشی… اینکه از این امر شونه خالی کنی , نشوندهنده رخوت و عدم اصالته… پس هیچ وقت کسی رو به خاطر عشق به اصالتش نباید محکوم کرد, بلکه باید عشق به زادگاه رو در خودت تقویت کنی و از بیرجندی بودن و خراشادی بودن و…. خودت, هرگز نهراسی و شرم نداشته باشی…

امیدوارم که شما هم مثل من به زادگاه و اصالتت اهمیت ویژه ای بدی…

و اما مطلب امروز …

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد.

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد.

کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد.

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد،

خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با يک روز… با يک روز چه کار می توان کرد… خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويی که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمی يابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند، می ترسيد راه برود، می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد. قدری ايستاد… بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشيد بگذارد.می تواند… او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمينی را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد اما…

اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روی چمن خوابيد. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگی کرد

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زيسته بود. 

والسلام

در پناه حق

SmileyCentral.com


Khorashad Group…….join عضویت تو این گروه ضرری واست نداره, به امتحانش می ارزه , خوشت اومد که فبها اگه هم خوشت نیومد , ما رو به خیر و شما رو به سلامت!! … پس منتظریم … حالا اون پایین رو کلیک کن

چون حجم عکس باعث دیر بالا اومدن وبلاگ میشد , لذا عکس رو برداشته و بجاش نوشتیم :

گروه خراشاد


می خوای خراشاد رو از نزدیک ببینی؟


Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: